آقا اجازه ؟ آن جا که رفته ای کجاست !؟

ژیلا طبسی

برای آموزگار خوبم اقای حقگو

صدای پدر، از لابه لای سیم های بهم پیچ خورده ی تلفن خانه  ، آغشته به اندوهی تعریف ناشدنی به گوشم می رسد که ژیلا آقای حقگو دربیمارستانی دررشت فوت کرده است !

خبر ناگوار و تکان دهنده است ! هر بار که آموزگاری را از دست می دهم ، جانم به لرزه می افتد. من همه ی معلم هایم را به اندازه ی پدر معلمم دوست داشتم و دارم . آخرمعلم هایم از آنجایی که دوست و همکار پدرم نیز بودند، بعضی هاشان به خاطر تنبلی ها و درس نخواندن هایم تبدیل به معلم تقویتی توی خانه هم می شدند. آقای حقگو یکی از آن معلم های خوب و فراموش نشدنی بود و من به واسطه ی دوستی و همکلاس بودن با دختر بزرگش همیشه موقع امتحانات خانه ی آن ها بودم با شیطنت ها و مزاحمت های خاص خودم

من آقای حقگو، معلم شیمی مان را با همان مو و سبیل پرپشت سیاه در ذهنم داشتم و امروز که عکسش را برایم فرستادند ، چه قدر غبطه خوردم که تمامی این سال های شک و تردید و دودلی را، چرا به دیدنش نرفته بودم  ! چرا موهای سپیدش را از نزدیک ندیده بودم ! و چرا بابت همه ی تنبلی ها و درس نخواندن هایم از او معذرت خواهی نکرده بودم!

چرا به دیدنش نرفته بودم ونگفته بودم که بزرگسالی و میانسالی را دوست ندارم ! چرا برایش از غصه ها ودردهایم نگفته بودم ، ازآسیب هایی که به خاطر خواندن و نوشتن دیده بودم از تاوان دانستن و از مصیبت های نوشتن و ازدرد نوشتن 

آقای حقگو هم مثل آقای تقی زاده معلم خوب ریاضی مان و آقای نوروزی معلم خوب ادبیات مان و آقای نبی پورمعلم و دوست خوب پدرم  پشت سرشان رفت . آن ها رفتند و از نامهربانی ها و نامردمی ها رهایی یافتند . دیگر درس نخواندن دانش آموزی آزارشان نمی دهد. شر کسی به آن ها نمی رسد و دیدن فقر و تنگدستی همنوعان شان آزارشان نمی دهد . می دانم در جهانی بهتر و زیباتربه واسطه ی آموزگار بودن و بی نهایت خوب بودن و انسانیت شان ، روح بلند شان در آرامش به سر خواهد برد؛ در جهانی که بدون شک معلم هایش غم نان آزارشان نمی دهد، و مجبورنمی شوند به شغل های دیگری علاوه بر معلمی روی بیاورند؛ آن جا بدون شک جهانی ست بدون تبعیض و هر کسی بر اساس توانمندی ها و شایستگی هایش از حق زندگی و حقوق شهروندی ، برخوردار است.  

آموزگارانی که همه ی عشق شان ، دانش آموزان زرنگ و تنبل توی کلاس شان بود وتخته سیاه روی دیوار و گچ های سفید و رنگی که گاه به سرفه می انداخت شان

آقا اجازه ؟ آن جا که رفته ای کجاست !؟ به ما بگو ، آن جا که با آن همه شتاب رفته ای کجاست !؟ ما جا مانده ایم . ما در این جهان پر از جنگ و جهالت جا مانده ایم  ! ما تنها مانده ایم ! ما مانده ایم

و حالا بعد از شنیدن خبر معلم خوبم ، دوباره گوشه ای تنها نشسته ام  و مرور می کنم گذشته را و افسوس می خورم که بعد از بزرگ شدن و کوچ اجباری ام که کاش اتفاق نمی افتاد ؛ چرا همه ی آن روزهایی را که به بهانه ی دیدن پدر و مادرم می رفتم  به شهرمان ،  بر دستان پاک آموزگارانم بوسه نزدم و چرا روزمرگی ها و غرق شدن در اتفاقاتی که دوست شان نداشتم و زنجیرهایی که به پایم بسته می شد ؛ نگذاشتند یک دل سیر پای حرف ها و دردل های این عزیزان از دست رفته ، بنشینیم

آقای حقگو ، کاش نمی رفتی . کاش به این زودی نمی رفتی و به قولی کاش، زمان درهمان مدرسه باقی می ماند و من هم هنوز همان شاگرد تنبله ی توی کلاس ….

ارسال پاسخ