داستان کوتاه/ سالن انتظار

سالن انتظار

مردی که اینجاست، اسمش را فراموش کرده است. می گوید:

مهم این است که گذشته ای داشته باشی

اصل قضیه این است .

از یک فلاسک قرمز چای می نوشد. سالن انتظار خالی ست. همیشه خالی….

فکر می کند مردم وقت ندارند ، منتظر قطار بمانند ، بچه که بود انشایی در یک جمله نوشت :

مقصدم خانه ی سالمندان است

مرد بی نام لبخند می زند. به ساعت بزرگ روی دیوار نگاره می کند و به قطارهایی  فکر می کند که امروز از آن ها جامانده

می گوید: شغل من نشستن روی نیمکت است

شغل من جا ماندن از قطارها 

شغل من فراموش کردن نامم

از نویسنده جوان المانی زبان خارجی تبار ، اگلایاوترانی

ترجمه : علی عبدالهی و بهره جمشیدی

ارسال پاسخ