من گمجم را می خواهم / ژیلا طبسی / روزنامه نویس

0

یاداشت طنز /  گفتگوی فاطمه قدیمی و بهراد ذاکری

شنیده ها حاکی از آن است که بعد ازدعوت فاطمه قدیمی ازبهراد ذاکری برای یک نشست خیلی صمیمی و بعد ازظهرانه به صرف چای وکلوچه که معلوم نبود فاکتورچای وکلوچه اش ازجیب مبارک چه کسی باید پرداخت می شد ؛ بهراد ذاکری پایش را توی یک کفش کرده یا دعوتت را به خوردن کله پاچه به بهانه ی صبحانه ی کاری ، تغییرمی دهی یا من نمی آیم که بنده خدا مدیر برنامه های یونسکو دررشت مجبورشده شرط ذاکری را بپذیرد .
گفته می شود توی کله پاچه فروشی ذاکری ناگهان به قدیمی می گوید آن قدرحرص و جوش شهر خلاق را زده ای و آن قدر به این کشور آن کشور به این بهانه سفر کرده ای و آب و هواهای متفاوت را تجربه کرده ای که صورتت پر از چین و چروک شده است ، یک ساعتی وقت بگذاربیا کلینیک تا برایت با بوتاکس درست شان کنم که گویا قدیمی بهش برمیخورد و شروع به غرزدن می کند . دراین میان سرویس را که می آورند ، طبیب شهر خسته هوس می کند پیاز را با مشت بشکند که با اولین مشت محکمی که می زند تکه های پیاز می پرد توی چشم قدیمی و قدیمی که از به رخ کشیدن چین و چروک هایش ، هنوز دلش پر بود ذاکری را متهم به بی کلاسی می کند و دعوا بین شان بالا می گیرد . درهمین موقع گارسون با گمج قدیمی به همراه یک کله ی درسته سر می رسد چون قدیمی طبق معمول می خواسته با لوگوی شهرخلاق ، هم تبلیغ بکند هم پول غذا را نپردازد .
در این میان آن قدر دعوا بالا می گیرد که قدیمی گمجش را می زند زیربغل تا ازمغازه خارج شود که ناگهان صاحب مغازه از راه می رسد و می گوید تا پول غذا را نپردازید نمی گذارم بیرون بروید . قدیمی اشاره می کند به ذاکری ، ذاکری می گوید تو دعوت کرده ای من باید پولش را بپردازم !؟ که مرد کله پاچه ای شروع می کند به کشیدن گمج از دست قدیمی الان نکش کی بکش که ناگهان گمج ازدستشان رها شده روی زمین می افتد و هزار تکه می شود . بعد شکستن گمج ، قدیمی که انگاری دلش نیز به همراه آن گمج شکسته باشد ، روی زمین نشسته و شروع به جمع کردن تکه های گمج می کند ومی زند زیر گریه تا آنجایی که همه ی مشتریان مغازه دورش جمع می شوند و تازه صاحب مغازه متوجه می شود که گمج و دل چه کسی را هم زمان شکسته و شروع به دلجویی می کند و یکی از شاگردانش را صدا می زند که پسر یالا بدو از پیرسرا یک گمج برای خانم خلاق بخرکه قدیمی با هق هق می گوید نه نه من گمج پیرسرا را نمی خواهم من گمج خودم را می خواهم گمج من خاص است . ۲۵۰ میلیون تومان می ارزد و درجا شماره ی رئیس شورای شهر را می گیرد و با هق هق بیشتر به او می گوید که ذاکری عضو تازه به شورا آمده ی خسته ی شهر بی طبیب کلینیک زیبایی پیاز مشت زن همه ی این ها را قدیمی با گریه به جناب علوی می فهماند که آن جا به او چه گذشته است که ناگهان جناب رئیس از پشت تلفن اعلام می کند غصه نخور قدیمی ، هیچ دلیلی برای انتقام وجود ندارد چون آن گمجی که شکسته ، بدل و چینی بوده و اصلش موجود است . تو فقط قوی باش تا بتوانی به زودی هشت میلیارد تومن برای خلاقیتت خرج کنی
حالا ذاکری در حالی که هم چنان چشمش به کله ی ترکیده ی گوسفند بی زبان و بیچاره ، روی زمین بود از در بیرون رفت و با تعجب دید که قدیمی با یک لیموزین به آنجا آمده بوده همراه با شیشه های دودی که شهرخلاق خوراک شناسی را رویش بغل نویسی کرده بودند دوباره عصبانی می شود و می گوید قدیمی این کارها چیست که می کنی چرا این قدر روی دست این شهرخرج میگذاری و از آنجایی که هنوز تلفن قدیمی رو اسپیکر بوده ، علوی از آن طرف خط فریاد می زند بس کن بهراد بس کن ، اگه ادامه بدی دیگه باهات عکس یادگاری نمی گیرما…..

پاسخ ترک