📚 یک تکه کتاب/ شهریار نایبی

بعضی ها نه به گذشته ی تو ،نه به حال تو تعلق دارند.آنها فقط به آینده ی تو خواهند آمد.با موهایی سفید و چروکهای گوشه ی چشم و دهان.

اما بالاخره می آیند…

در خیابان،

در فروشگاه،

در پمپ بنزین،

درسینما،

در کافه،

یا روی آخرین نیمکت پارک گوشه ی از این شهر.

موهای جو گندمی ات را از روی گوش کنار می زنی تا صدا را بهتر بشنوی.

چشمها که همان چشمهای همیشگی.فقط چند خط زیباتر و جا افتاده تر شان کرده است.هنوز خیلی چیزها از دست می‌دهی و خیلی چیزها به دست می‌آوری.هنوز تجربه‌های زیادی هست که بعد از آن احساس می‌کنی و یا مطمئن می‌شوی زندگی بعد از آن تجربه‌ دیگرخواهد بود. دیگر آدم‌های زیادی به زندگی‌ات نمی‌آیند ،بعد از آن  بادهای نیامده‌ی زیادی بهت سیلی می‌زنند و زمستان‌های تازه ایی نوک انگشت‌هایت رامنجمدمی‌کنند.بهارها،

تابستان‌ها،

پاییزهاپیش‌روست که در آن‌، بادهای موافق به صورتت راه خواهد داد و کلمه‌های زیادی از بازگشت‌ها و دهانت فرار خواهند کرد و به قصه ی دنباله دار تبدیل خواهند شد. زندگی قرار نیست برای مان ساده باشد، اما آن‌قدر هم که فکر می‌کنی سخت نیست. حداقل از این به بعد .شادی و اندوه مدام در رفت‌وآمد‌ند، فقط میزبان خوبی باش، به اندازه همت و فرصت خودت در زمانی که روی نیمکت،

فروشگاه،

رستوران،

کافه،

سینما…

با موهای جو گندمی و چروک کنار چشم و دهان در کنارت قرار گرفت!

 

http://up2www.com/uploads/7cc9banner.gif

پاسخ ترک