غروب جمعه است ومن به رسم عادت کنار پنجره ایستاده ام.همیشه وقتی پاییز از راه می رسد با همه ی زردها و نارنجی هایش هرچه زور می زند نمی تواند سرحال و رو به راه نگهت دارد.
انگاری یک جای کار پاییز بدجوری می لنگد وما نمی دانیم کجاست.
هم چنان که به خیابان خیره شده ام ،خبرهای هفته را مرورمی کنم . خلاصه باید خودم دست به کار شوم و کاری کنم که سنگینی غروب های جمعه با همدستی پاییزمرا از پا درنیاورد.
ذهنم مشغول خیلی چیزها می شود اما مهم تر ازهمه آدم های عکس خانواده سردشتی ست که جلوی چشمانم رژه می روند. خانواده ای که به امید زندگی بهترراهی سفر شدند و همه ی سختی هایش را به جان خریدند اما هرگز به مقصد نرسیدند.
رسول و شیوای ۳۵ ساله به همراه سه فرزند خردسال خود اسیر آب های خروشان کانال مانش شدند . رویاهایشان حتی هرگز به نزدیکی واقعیت هم نرسید.
این که چرا ما ایرانی ها این روزها سودای ترک وطن داریم؟ چرا زندگی آن قدر به ما سخت گرفته است که حاضر می شویم با نادیده انگاشتن خطرهای راه و اتفاقات بد کمپ ها ی کشورهای مهاجر پذیر باز به دل خطر بزنیم و حوادثی این چنینی را برای خود و خانواده مان رقم بزنیم؟
چرا مسئولین دل شان به حال مردم ما نمی سوزد ؟
چرا همه ی چیزهای خوب مختص یک عده و فرزندانشان شده است ؟
آقا زاده هایی که با پول همین ملت در بهترین کشورهای اروپایی و آمریکا ملق می زنند .
این سوال های قطاری آشفته ترم می کند. اشک چشمانم به آهستگی از روی گونه هایم می غلتد، احساس درماندگی عجیبی می کنم.
پرده را می کشم. صندلی را با غژغژ همیشگی اش روی زمین میکشم و می گذارم زیر پایم تا لامپ سوخته ی اتاق را عوض کنم.در چشم به هم زدنی اتاق روشن می شود . همیشه از تاریکی می ترسیدم. آیا امیدی به روشنایی دوباره هست !؟
دوباره فکر دریا و موج های سهمگین و قایقی که ناگهان واژگون می شود راهی ذهن آشفته ام می شوند. یاد جمله های آخر شیوای ۳۵ ساله می افتم که برای دوستش درانگلستان نوشته بود ؛ می دانم سفردریایی خطرناک است اما ما پول کافی برای سفر زمینی را نداریم.
وطن عزیزم دوستت داریم ؛ هم من وهم همه ی آن هایی که رهایت می کنند و به ناچار به سرزمین دیگری می گریزند و گاهی به بی رحمانه ترین شکل ممکن جان شان را از دست می دهند.
#مهاجرت
#رسول_ایران_نژاد
#پناهجویان
#پناهندگی
#کانال_مانش
پستچی نیوز- ژیلاطبسی –















