مرثیه ای برای رشت
از اتوبوسی که به خاطر ترافیک اتوبان تهران کرج ، هفت ساعت رسیدنش به رشت طول کشیده ، پیاده می شوم کوله ام را مثل همیشه می گذارم روی دوشم و با این که نیمه شب است پیاده از فلکه ی گیل به سمت مرکز شهر راه می افتم.
هم خستگی ، هم کلافه گی از سرهمه ی کارهایی که هی قرار است درست بشوند و نمی شوند نمی گذارند آن طور که باید بدون آن که ماسک لعنتی را از روی صورتم بردارم از هوای خوب رشت لذت ببرم.
میانبر میزنم و سر ازخیابانی درمی آورم که بوی تعفن از آب آلوده ی رودخانه حالم را بدتر میکند.
بیچاره ماهی هایی که از این تنفس مسموم هیچ وقت دیگر نمیتوانند به آب های آزاد جهان بیندیشند.
فکر بچگانه ای می آید سراغم. غرق رویا می شوم . خودم را با یک قایق پراز گل میان یکی از رودخانه های شهرمیبینم و ماهیانی که ازهمه رنگ درکف رودخانه در حال شنا هستند که ناگهان پراید نقره ای رنگی کنارم می ایستد.
پیرمردی با لهجه ی قشنگش نه آن لهجه ای که بعضی ازسازندگان سریال های مبتذل ازسرنادانی و شعور و آگاهی کم و نداشته شان به تمسخر می گیرندش ، شیشه را تا نیمه پایین می کشد . ” کجا میری دخترجان ؟” بدون این که خوب نگاهش کنم می گویم هیچ جا . می گوید “دیر وقته خوبیت نداره این موقع شب تنها توی خیابان راه بری ، بیا بشین ازت کرایه نمی گیرم ” کلافه گی و بی توجهی به حرفش را که در من می بیند پایش را روی گاز می گذارد و در چشم به هم زدنی ناپدید می شود.
دلم می خواهد به ادامه ی رویایم برگردم اما نمی شود چرا که همان بوی بد ناگهان مرا یاد دعوای تکراری چند ساله ی شورا و شهرداری و استعفا و استیضاح و نرده های آهنین بی قواره و فواره های بی رمق شهر می اندازد و با خودم می گویم چه قدر انرژی و سرمایه هدر رفت سرهمین دعواها و کشمکش ها و انتخاب های نادرست. به این که فردا چهارشنبه است و قرار است کسانی به کسی شلیک کنند و بی ربط یا با ربط این شعر “رسول یونان” را مدام زمزمه میکنم که :
“جهان جای عجیبی ست
اینجا هر کس شلیک می کند
خودش کشته می شود”.
و من که تمامی این سال ها را نفهمیدم که این کوله ام است که مرا با خود می کشد یا من او را .. به کوله و به پاها و چندهزاربار رفتن ها و آمدن های بی ثمرم به تهران شک میکنم و یادم می رود که توی خیابانم وپیاده ام و کلافه ام . حتا بوی تعفن رودخانه نیز از سرم می پرد!
سگی لاغراندام و چرک آلود به من نزدیک می شود از هم نمی ترسیم . با خودم می گویم من که هیچ وقت مثل بعضی ماموران شهرداری سگ نکشته ام چرا باید از من بترسد؟ می گویم شهرداری دوباره یاد دعوای اعضای شورا و شهردار می افتم که مثل بازی طناب کشی نصف از سیاسیون و دست اندرکاران و آنانی که منافع شان در تغییر یا ابقای شهردار است و البته بعضی رسانه ها طناب را مدتی ست گرفته اند و می کشند تا فردا که معلوم نیست کدام گروه برنده شوند و کدام بازنده.
کاش این طناب برای همیشه پاره شود و قانونی برای انحلال شوراهای سراسرکشور نوشته شود. کاش این طناب پاره شود تا شهر بتواند مثل قدیم ها خوب نفس بکشد تا مجبور نباشیم شاهد دعواهایی باشیم ک دودش به چشم مردم و رشت میرود .
کاش تمام بشود این دعواهای نفس گیرلعنتی…
کاش من هی مجبور نباشم برای دیگرانی که یادداشت هایم را میخوانند و برداشت های نادرست می کنند ، توضیح بدهم که دغدغه ام نه شخصی ست نه برای شخص خاصی است بلکه وضعیت شهر و شهروندان و رعایت نشدن حقوق شان و هزینه هایی که باید از استیضاح های نمایشی بپردازند و بپردازیم ، آزارم می دهد.
شب از نیمه گذشت استت و حالا دیگر با تمام شدن رویاهایم خیابان هم تمام می شود و من نیز در بن بست کوچه ای جلوی آپارتمانی ایستاده ام که انگار نمیشناسمش !
نمی دانم خودم را گم کرده ام یا رشت را !
نمیدانم فقط برای خودم نفس کشیدن زیر آن ماسک لعنتی آبی رنگ سخت شده است یا به جز ماهی ها ، رشت بدون ماسک هم دارد خفه می شود ؛ مثل سراوان که هی کبود شد و خفه شد و مرد و هم چنان هم دارد می میرد و بودجه ها و پول هایی که قورت داده شد و مردمی که سهم شان از زندگی آلودگی ست و آلودگی و بی توجهی و هر روز و هر شب چه با ماسک و چه بدون آن فقط ذره ذره می میرند و تمام می شوند !
مردی از دور با لباس هایی که قواره ی تنش نیست آوازغمگینی یا نمی دانم چیزی شبیه مرثیه می خواند و در حالی که یک پایش را روی زمین می کشد بی هیچ توقفی دور میشود حالا دیگر صدایش را نمیشنوم ؛ کمی ترس به سراغم می آید. دلم می خواهد از آن آپارتمان و درسبز رنگ و بن بست کوچه ای که انگار سال هاست درآن گیر افتاده ام دور شوم و بدوم آن قدر که خودم را به آن پیرمرد ژولیده برسانم و از او بخواهم که برای فردایی که از راه می رسد ، چهارشنبه را می گویم ؛ مرثیه ای تازه بسراید. ..
#شهرداری_رشت
#شورای_شهر_رشت
#استیضاح















