پستچی نیوز: آقای استاندارحالا که این نامه را برایتان می نویسم احتمالا شما درجلسه ی ستاد بحران استانداری تشریف دارید . سیل را که به هر چه گونه ای پشت سرگذاشتید و حالا هواشناسی می گوید قرار است با برف سنگینی دست و پنجه نرم کنید که قطعا با درایتی که از شما سراغ دارم ، روی برف را هم کم می کنید تا دست از پا کوتاه تر برود و سال آینده برگردد.
آخر می دانید من شما را سال هاست که می شناسم. از آن موقع که خبرنگار اعتماد بودم ، دهه هشتاد را می گویم . یادتان می آید ؟
هفته ای نبود که “علیرضا فکوری” صدایم نزند و نگوید ژیلا زنگ بزن و تند و تیز از ” هادی” یک مصاحبه بگیر تا همین امروز برود زیر چاپ
ما روزنامه چی ها را ببخشید عادت کرده ایم همدیگر را به اسم کوچک مان صدا بزنیم حتا مسئولینی را که بهشان احساس نزدیکی بیشتری می کنیم .
آقای حق شناس خوب است بدانید حالا که من این نامه را می نویسم شما درجلسه ی بحران هستید و من در وسط بحران ؛ بحرانی برگرفته از بی مهری ها و بی توجهی ها . بحرانی ناشی از خودخواهی ها و تمامیت خواهی های عده ای که به راستی این روزها دیگر نمی دانم نسبتم با آن ها چیست!
آقای دکتر من هم یکی از همین مردم کوچه و خیابانم که هر روز درصف های طولانی ناترازی های مختلف جا می مانند . همان مردمی که خیلی وقت است دو دوتای زندگی شان دیگر با هیچ منطق ریاضی چهار تا نمی شود .تنها تفاوتم با آن ها این است که متاسفانه یک روزنامه نگارم؛ روزنامه نگاری که در بدترین شرایط جا نزد اما همیشه جا ماند .روزنامه نگاری که سال هاست درهیاهوی وعده ها گم شده و در پیچ وخم قول هایی که هیچ وقت به سرانجام نرسیده جا مانده است!
آخرمی دانید من همیشه نفر آخر صف انتظار اتفاقات خوب بوده ام . من زیر سایه ی سنگین بی توجهی کسانی قد کشیده ام و بزرگ شده ام که ادعاهای عجیب وغریبی داشتند و حرف از انسانیت و شرافت و عدالت می زدند !
من اما پدرم معلم بود و من و خواهران و برادرم را با نان معلمی بزرگ کرد. پدرم انسان شریفی ست و همیشه نان حلال روی سفره مان گذاشته است . آقای حق شناس پدرم همیشه توصیه کرده است سعی کنید در هر جایگاهی انسان شریفی باشید.
آقای استاندار من – ژیلاطبسی – همان رهگذر زخم خورده ی همیشه جا مانده ام که بی عدالتی را با پوست و استخوانم لمس کرده ام و با تک تک سلول هایم تبعیض را چشیده ام.
آیا کسی به شما از رنج هایم گفته است ؟ آیا در کنار توصیه به شما برای جذب افراد مختلف کسی نزدتان نامی از من برده است ؟ آیا شما می توانید بگویید تا کی باید توانمندانی درحاشیه بمانند تا لا اقل بی کفایتانی هم نیز دراین فرصتها میدان دار شوند !؟ شما بگویید تا کی قرار است عدالت قربانی مناسبات شود!؟
جناب حق شناس من بارها و بارها با همین چشمانم دیده ام و کور شوم اگر دروغ بگویم که جاماندن همیشه ازناتوانی نیست ؛ گاهی از نادیده شدن است . گاهی از آن مدلی ست که درهای فرصت را پیش چشمانت ببندند و وادارت کنند فقط عبور موفقیت آمیز دیگران را تماشا کنی. چرا که آقازاده نیستی . چرا که کسی را نداری برایت کت بکند. چرا که شوربختانه اصلاح طلبی ، چرا که اصلاح طلبی ، که اصلاح طلبی و باز اصلاح طلبی…
آقای استاندار آیا تا حالا طعم تلخ جاماندن را چشیده اید؟ شاید یک وقت هایی که درانتخابات مجلس از رقیبان تان بازنده می شدید احساس جاماندگی می کردید که البته این جاماندگی کجا و آن جاماندگی کجا !؟ جاماندن یعنی دویدن درمسیری که انتهایش را همیشه برایت محو کنند ، یعنی صدایت را بشنوند و پاسخ ندهند که توانمندی هایی داشته باشی اما فرصت نشان دادن شان را هرگز به تو ندهند !
آقای استاندار من در جمعی بزرگ شده ام که مدال ها را پیش از رقابت ها تقسیم وسکوهای افتخار را برای خودی ها رزرو می کنند. من همیشه به زمین های مسابقه ای دعوت شده ام که برنده اش ازقبل معلوم بوده . من تمامی این سال ها را فقط روی سکوی انتظار ایستاده ام و برای پیروزی و موفقیت دیگران هورا کشیده ام من را همیشه عمدا جا گذاشته اند ، مرا در اوج بی عدالتی با رنج هایم تنها گذاشته اند.
با این حال نمی خواستم به دیدن تان بیایم تا مثل آن بقیه برای خودم و فرزندانم از شما چیزهای جورواجور بخواهم. میخواستم از دغدغه های زیست محیطی ام که احساس میکنم همجنس دغدغه های شماست بگویم. از ایده هایم در زمینه ی آموزش بازیافت زباله به کودکان ، ازعروسک ها و مجسمه های بازیافتی ام. از اجراهای خیابانی ام در پایتخت که هیچ وقت هیچ مسئولی در زادگاهم مجوز اجرایش را برایم صادر نکرد ! و از نگرانیم بابت نابودی سرزمینی که درآن به دنیا آمده ام . از عشقی که همیشه به شهرم داشته ام و ازدلواپسی هایم بابت ماهی هایی که بی هیچ امیدی برای رسیدن به آب های آزاد جهان در رودخانه های مسموم این شهر دارند خفه می شوند.
می خواستم اگر وقت شد کمی هم از خودم بگویم که چگونه در کنار آدم های مسموم این شهر دارم خفه می شوم .
آقای استاندار می خواستم برایتان بی هیچ صدایی و در سکوت از آخرین دست و پا زدن هایم برای خفه نشدن بگویم که مجالش فراهم نشد .
آقای استاندار مرا در کمال ناجوانمردی گریاندند و چهارستون بدنم را به لرزه درآوردند . مرا در کمال بی خبری به چیزی محکوم کردند که شایسته ی شان و شخصیتم نبود . مرا گریانده اند مرا چهار روز است که گریانده اند.
مرا چهار روز است که به فروپاشی رسانیده اند و شوق زندگی را در من ناجوانمردانه تکه تکه و پاره پاره کرده اند و کشته اند.
آن ها در کمال بی رحمی مرا نیز کشته اند.
شب از نیمه گذشته است
باران می بارد آن چنان که من می بارم …
می خواستم ببینمتان
می خواستم ببینمتان
ندیدمتان
افسوس که گاهی خیلی زود دیرمی شود….
با احترام : ژیلاطبسی/روزنامه نویس
















سلام آقای استاندار حالا که به شناختن شما شد من هم از نزدیک شمارو میشناسم و احترام میگذارم فقط به شما زمان آن عباسی برای پانزده میلیون وام هشتاد بار من آمدم استانداری از انزلی دیگه پول کرایه نداشتن کارمندانش منو سر کار گذاشتن آقای استاندار روزی میرسه که من و امثال من از همون کارمندان انتقام بگیریم کلیه خودم رو فروختم دوتا بچه من فوق لیسانس مترجمی زبان گرفتن همه ارگانها رفتم ولی دریغ از یه جایی برای کار الان هم دخترانم افسردگی گرفتن من شاید زود بمیرم واندنیارو هم قبول ندارم ولی همه این موضوعات رو میدونن هیچی نمیخوام فقط برای گیلان کار کنید دست بچه های بدبخت با سواد رو بگیرید