اختصاصی پستچی نیوز: ژیلاطبسی، روزنامه نویس: جنگ، مثل طوفانی بینام و نشان، از دور دستها آمده و هنوز همین جاست؛ یک جایی کنار پنجره، توی خیابان و کنار جاده هایی که شاید هیچ وقت دیگر نتوانند ما را به هم برسانند!
آری جنگ همین جاست، در یک قدمی ما، آن چنان که صدای نفس هایش را می شنویم، در لرزش پلکهای مادری که بیصدا و از سر استیصال گریه میکند، در سکوت دلهرهآور کوچهای که دیگر صدای بازی بچهها را به خاطر نمیآورد و در نگاه مات و مبهوت کودکی که پدرش دیگر هرگز از خواب دیشب برنخواست.
آسمان، دیگر آبی نیست، رنگباخته میان دود و فریاد.
زمین، دیگر زمین نیست، گورِ بینامِ خوابهای نیمهتمام است.
خانهها، دیگر “خانه” نیستند؛
تلی از آجر و آهن و آه و اندوه شده اند
که گهوارهی گنجشکها را بلعیدهاند.
در شهر، نه خبریست از گلفروش سر چهارراه
نه از اشتیاق بوییدن نان گرم سنگک وقتی در صف طولانی نانوایی سر کوچه می ایستادی و روزمرگی ات را با اندک دلخوشی های تصنعی گره می زدی،
فقط مردماند؛
با چمدانهایی پر از اضطراب،
و چشمانی که سقف امن نمیشناسند.
نه
اشتباه نکنید
ما فرار نمیکنیم،ما تبعید می شویم از خویش، از خاطرات مان و از لحظاتی که هنوز نیامده، سوخته اند.
توی تاکسی، کودکی در آغوش مادرش خوابیده بیخبر از اینکه بیداری ممکن است دیگر شبیه هیچ خوابی نباشد و من که کودکی ام را در دلهره های روزهای جنگ باخته ام، مات و مبهوت به عبور وهم انگیز خودروها می نگرم.
و با این حال، در گوشهای از شهری که معلوم نیست چه قدر به ویرانی اش مانده، آدم هایی رو به روشنایی نشسته و در حالی که دست و دلشان می لرزد در سکوت دعا می خوانند که:
“خدایا، ما هیچ گاه مردمان جنگ افروزی نبوده ایم، خودت ما را از حملات اهریمن بدنام
ایمن بدار….”















