در خیابان هایی که عادت کرده اند صدای بوق ماشین ها را بیشتر از خنده بشنوند…

  • ۱۴۰۴-۰۴-۲۸

اختصاصی پستچی نیوز / کامیاب طاهری

در خیابان‌هایی که عادت کرده‌اند صدای بوق ماشین ها را بیشتر از خنده بشنوند، آدم‌ها آرام آرام فرسوده می‌شوند، نه از گرسنگی، نه از بی‌پولی، نه حتی از تنهایی؛ بلکه از تکرارِ بی‌فایده ی کارهایی که ارزش شان را از دست داده اند، از تلاش‌هایی که به هیچ جا نمی‌رسند، از فریادهایی که شنیده نمی‌شوند.
فرسودگی اجتماعی، یک دردِ مزمن است. شبیه سایه‌ای که صبح پشت سرت راه می‌افتد و شب در تاریکی تو را در خود حل می‌کند و می بلعد.
آدم‌ها درون صف‌های طولانی بوروکراسی ادارات، پشت چراغ‌قرمزهای مداوم نمی شود، میان فرم‌های بی‌پایان استخدام و بیمه، در کامنت‌های نخوانده، در نگاه‌های مشکوک، در مرور اخبار، در پیام‌های نرسیده و وعده‌های ناتمام… آهسته اما مداوم، فرسوده می‌شوند.
فرسودگی اجتماعی فقط خستگی نیست. خاموش شدن تدریجی ایمان به آینده است. بی‌حسی در برابر بی عدالتی های اجتماعی. یک جور تسلیم تدریجی و ترسناک و در نهایت از پا در آمدن!
وقتی دیگر کسی به وضعیتی که در آن دچار است، اعتراضی نمی‌کند، نه به این دلیل که راضی‌ست، بلکه چون مطمئن است فایده‌ای ندارد.
وقتی شادی تبدیل به کالایی لوکس می‌شود و سکوت، فضیلت. وقتی شعارها در رویارویی با عمل، تکرار می‌شوند و واقعیت‌ها محو. وقتی “عادی بودن” جای “زندگی کردن” را می‌گیرد، فرسودگی از راه می رسد و آرام آرام به جان و روح آدمی می خزد.
فرسودگی اجتماعی را نمی‌شود فقط با قرص و درمان فردی حل کرد. این یک خستگی عمومی‌ست، یک فرسایش دسته‌جمعی.
جامعه‌ای که اعتماد را از دست بدهد، حس تعلق و امید را، به تدریج به یک فضای بی‌هوا تبدیل می‌شود.آن موقع است که آدم‌ها نفس می‌کشند، ولی زنده نیستند.



قبلی «
بعدی »

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آخرین مطالب