اختصاصی پستچی نیوز
به مناسبت روز خبرنگار، با یک روز تاخیر/ ژیلاطبسی
باز امروز، وقتی صبح از خواب بیدار می شوم و دست می برم به گوشی،بالاترین پیام ها هم چنان خبرهای تلخ داخلی و بین المللی ست.
نه از آن خبرهایی که آدم را به زندگی وا می دارد یا امید را در چشمها روشن میکند،بلکه از آن دست خبرهایی که بوی جنگ می دهند که بعد از خواندن شان
یک آهِ بلندمی کشی ، احساس می کنی فلج شده ای و پاهایت نای فرود آمدن به زمین را ندارند، به ناچار روی تخت چندین بار غلت می زنی و ناگهان برمی خیزی نه از روی علاقه که از روی عادت و اجبار!
ما خبرنگارها انگار محکومیم هر روز،پیش از بیداری کامل، و قبل نوشیدن یک فنجان چای یا قهوه، تلخی جهان را بنوشیم.
چشم که باز میکنیم، زمین با یک تیتر تکان میخورد،
و ما، بیآنکه وقت کنیم آفتاب را نگاه کنیم،دنبال خورشیدی میدویم که پشت ابرهای رسمی پنهان شده.
خبرنگار بودن شبیه عاشقیست که میداند معشوقش همیشه دیر میآید،اما باز سعی می کند همیشه زودتر از او برسد!
ما مریض همیشه دویدنیم، چرا این قدر محترمانه، نه راستش را بخواهید ما مرض داریم که بدویم چرا که حقیقت همیشه یک کوچه بالاتر از ما راه میرود،
و ما با دفترچهای در دست، بیوقفه دنبالش میکنیم.
ما، جوهر قلم هامان همیشه بوی زخمی که خوب نمی شود را می دهد.
حکایت ما و نوشتن، حکایت آب و ماهی است؛بیآن، نفسکشیدن هم یادمان میرود.
و یادمان باشد آنها که با قلم و دوربین،در آتش جنگ و خشونت، بیپروا می ایستند
و جانشان را فدای حقیقت می کنند از خانواده ی ما هستند ولی از ما شجاع تر و جسورتر، ما بیشماریم….
ما خبرنگاریم و همیشه می دویم ودر مهلکه های دویدن ها و گاه نرسیدن ها گاهی درها بسته است،گاهی درها باز است اما کسی نیست پاسخ دهد
و گاهی هم پاسخ آنقدر طولانی و پر از واژههای گنگ و گمراه کننده است که پشیمانت می کند و می خواهی برگردی به خانه و ساعت ها خاموش به نقطه ای خیره، به همه ی آن چه که به تو گذشته فکر کنی، به اشتباهاتت، به روزمرگی های تکراری ات و به خاطر محکوم بودن برای زندگی کردن بی هیچ اتفاق خاصی، آری من اقرار می کنم که خسته شده ام و دیگر بریده ام.
آیا مگر اصلا این جا هیچ مسئولی بابت کارهایش پاسخگو هم هست!؟
روز خبرنگار بود، دیروز را می گویم و من به جشن اداره ارشاد به تالار مرکزی نرفتم، نمی دانم دعوت مان کرده بودند که چه بگویند!؟
اصلا مگر چیزی هم برای گفتن دارند!؟
راستش را بخواهید برای ما جشن نمیگیرند،همه چیز برای خودشان است
اگر این طور نبود به من می گفتند بیا و در روزی که مال توست، تو هم چند کلمه بگو تا ما بشنویم !
خودشان حرف می زنند، داستان تعریف می کنند ، با ذوق هاشان اگر سخنران باشند،دو سه بیتی از حافظ یا سعدی می خوانند، برای خودشان دست می زنند و با همان
چند جملهی آماده که از بلندگوها پخش میشودما را می اندازند به دور تسلسل دوباره ی همان روزمرگی ها:
دویدن، نوشتن، و جنگیدن با فراموشی
می دانید در دنیایی که هر روز حقیقت کم رمق و صاحبان زر و زور تیتر اول همه ی رسانه ها می شوند، شاید فقط این عشق یا همان دیوانگی ماست که هرروز از تخت به پایین پرت مان می کند و قلم را می فشارد لای انگشتان مان و وادار به نوشتن مان می کند.
راستی من هنوز هم با صدای موسیقی کشیده شدن خودکار روی کاغذ،واژه ها و کلمات را آن طور که دلم می خواهد می رقصانم، شما چه طور؟















