اختصاصی پستچی نیوز؛ علی سلیم زاده کاکرودی
پدیدهٔ مهاجرت گستردهٔ جوانان ایرانی، یکی از دردناکترین واقعیتهای اجتماعی و اقتصادی امروزکشور است.هر روز سرمایههای انسانی گرانبهایی که میتوانستند سازندگان فردای این سرزمین باشند، بار سفر میبندند و راهی دیاری میشوند که امکان شکوفایی بیشتری برایشان فراهم است. این موج بیامان، نه تنها نیروی کار و اندیشهٔ پویا را از جامعه میرباید، بلکه عمیقترین لایههای عاطفی و فرهنگی خانوادهها را نیز میآزارد.
در شهر لاهیجان، میوهفروشی ساده اما پرمعنا، نماد این اندوه جمعی شد. هنگامی که فرزندش به قصد مهاجرت ترک وطن کرد، او ساعت مغازهاش را در همان لحظهٔ وداع متوقف ساخت. از آن روز، عقربهها دیگر نچرخیدند؛ زمان برای او در همان دم ایستاد. مشتریان که ساعت خاموش را میدیدند، پرسش میکردند و او با بغضی فروخورده داستان مهاجرت فرزندش را بازمیگفت. بهزودی این روایت تنها به او محدود نماند: خانوادههای دیگر که فرزندانشان به دیار غربت مهاجرت کرده بودند، ساعتهای خود را به مغازهٔ او آوردند و بر دیوار آویختند؛ هر ساعت نشانی از لحظهای وداع، هر عقربه حکایتگر زخمِ مشترک.این مغازه بهتدریج به “موزهای از زمانهای ایستاده” بدل شد؛ نمادی عینی از واقعیتی تلخ: جامعهای که در آن، آیندهسازان یکی پس از دیگری پر میکشند و در جغرافیایی دیگر ریشه میگیرند. دیواری پر از ساعتهای خاموش، گواهی است بر آنکه مهاجرت تنها یک تصمیم فردی یا خانوادگی نیست، بلکه زخمی اجتماعی است که بر قلب یک ملت مینشیند.
تحلیل این ماجرا نشان میدهد که مهاجرت، علاوه بر پیامدهای آشکار اقتصادی و علمی، پیامدهای عاطفی و روانی ژرفی دارد. والدینی که سالها با امید، فرزندان خود را پرورش دادهاند، اکنون با “زمان متوقف” زیست میکنند؛ زمان برای آنان در لحظهٔ پرواز فرزند ایستاده و ادامه نمییابد. این ایستایی، بهخوبی بیانگر شکاف عمیق میان انتظارات نسلها و واقعیتهای اجتماعی کشور است.
در سطحی کلانتر، هر ساعت خاموش نمادی است از سرمایهای که از پیکرهٔ ملی جدا میشود. جامعهای که پیوسته از نخبگان و نیروهای جوان تهی گردد، ناگزیر به فرسودگی و افول نزدیک میشود.سرمایهٔ انسانی، مهمترین رکن توسعهٔ پایدار است و مهاجرت گستردهٔ آن، زنگ خطری است که نمیتوان نادیده گرفت. از این رو، داستان “عقربههایی که بر وداع ایستادند” نه صرفاً حکایت یک میوهفروش، بلکه تمثیل وضعیت ایران امروز است؛ وضعیتی که در آن، هر روز ساعتی بر دیوار وطن متوقف میشود. جامعه، اگر نتواند شرایطی فراهم آورد که امید و آینده در همین خاک معنا یابد، ناگزیر نظارهگر کوچ روزافزون فرزندانش خواهد بود. باز خوانی این قصه، هشداری است جدی برای همهٔ سیاستگذاران و تصمیمگیران: باید به جای تماشای ساعتهای خاموش، به گردش دوبارهٔ زمان بیندیشیم؛ زمانی که در آن، جوان ایرانی نه در غربت که در وطن خود، مجال بالیدن و شکوفایی بیابد.
نتیجه اینکه:
ساعتهای خاموش لاهیجان تنها نشان از اندوه یک پدر نیست؛ آیینهای است در برابر ما که حقیقتی تلخ را بازمیتاباند: سرمایههای انسانی این سرزمین در سکوت و غربت پر میکشند، و وطن هر روز اندکی تهیتر میشود. اگر چارهای اندیشیده نشود، عقربهها یکییکی بر وداع خواهند ایستاد.و بازگرداندن این زمان از دسترفته، تنها با احیای امید، اعتماد و فرصت در دل همین خاک امکانپذیر است….















