ما نسلِ کارِ بی‌ثمر، دونده‌هایی در مسیری بی‌پایانیم

  • ۱۴۰۴-۰۸-۱۰

اختصاصی پستچی نیوز

روایت پستچی؛
روایت زندگی از خیابان های شهر

هر صبح که چشم باز می کنیم و بی هیچ امیدی به آینده شروع به دویدن، نهایتا هر کدام مان خسته‌تر از دیروز به خانه برمی‌گردیم.
و در دنیای پر هیاهوی این روزهای ما هیچ‌چیز عوض نمی‌شود، جز عدد قبض‌ها و قیمت کالاها و ناتوانی مان در گذران ساده ی رور مره گی ها

اصلا هر جور که به خودمان نگاه می کنیم، می بینیم که جا مانده ایم

امید کم‌کم شبیه یک شوخی قدیمی شده ودیگر کسی از ته دل نمی‌خندد.
ما مردمی هستیم که در کنار نداشتن خیلی چیزها، امید به آینده و احساس مفید بودن را هم دیگر نداریم.
امروز، وقتی از خیابان رد می‌شدم، انگار خود شهر هم از کار افتاده بود.
ویترین‌ها برق نمی‌زدند، کارگران نارنجی پوش شهرداری بی رمق تر از همیشه جاروهایشان را روی تن لخت خیابان می کشیدند و چشم ها شان در سکوت معنا داری، طول و عرض خیابان را در می نوردید.
ساعت‌ها با اضطراب تیک‌تاک می‌کردند.
انگار وقت، دیگر حقوق نمی‌گیرد.
من هنوز پستچی‌ام،
اما دیگر کسی نامه نمی‌نویسد.
کار را هم کسی نمی‌جوید،
کار خودش آدم‌ها را پیدا می‌کندو گاه می بلعد.
مثل سایه‌ای که از خستگی نمی‌گذرد می ماند و ذزه ذره می کشد.
این روزها، همه‌چیز پر از تکرار است؛
کار، وعده، خستگی و فردایی که هیچ‌وقت نمی‌رسد.
ما سال‌هاست در چرخه‌ای می‌چرخیم که هیچ درِ خروجی ندارد.
هرچه می‌دویم، فقط بیشتر درجا می‌زنیم.
می‌دانی چرا امید دیگر نیست؟
چون سال هاست که هر روز، هزار وعده به فردا دادند،
اما فردا همیشه با لباسِ دیروز برگشت.
چون کار، دیگر معنا ندارد، فقط زنده نگهت می‌دارد.
و وقتی کار معنا نداشته باشد،
هیچ کسی هم دیگر انگیزه‌ای برای ادامه ندارد.
من، پستچیِ خیابان‌های خاموش،دیگر نامه نمی‌برم، تحلیل می برم
به خودم می‌گویم:
شاید ما آدم‌های این دوران،
بیشتر از پول، دنبال معنا بودیم.
و وقتی معنا گم شد،
امید هم پشت سرش رفت و ناامیدی آمد نشست توی خانه هامان و جلوی چشم هامان و هر دم قربانی گرفت. بی عدالتی و نابرابری هم دست به دست هم دادند برای نابودی و وبرانی چند نسل‌.
گاهی فکر می‌کنم ما نسلِ «بازی‌خورده»ایم؛
بازیِ وعده‌ها، بازیِ اپلیکیشن‌ها، بازیِ شغل‌های بی‌ثبات و همه‌چیز هوشمندتر شده، جز خود ما.
و در این دنیای دیجیتال،کسی دیگر حتی فرصت رؤیا دیدن ندارد.
امروز یکی از پاکت‌ها را باز کردم،تویش هیچ نامه‌ای نبود.
فقط یک تکه آینه بود.نگاه کردم،خودم بودم.
و فهمیدم امید حتا اگر جایی مانده باشد،
دیگر در آینده نیست و اصلا نیست….

قبلی «
بعدی »

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آخرین مطالب