اختصاصی پستچی نیوز
ژیلاطبسی
تحلیل روایی از اثرات فقر و تورم بر زیست عاطفی جامعه
کفشهایش چند شماره برای پایش بزرگ است.
بندهایش را با گرههای درشت بسته تا از پایش بیرون نیفتند.
جلوی ویترین نانوایی فانتزی ایستاده، انگشت اشاره اش را چسبانده به شیشه، نه برای خریدن نان، برای شمردنشان.
یک، دو، سه…
انگار تنوع و قشنگی نان ها گرسنگی اش را چند برابر کرده، اما پولی که در دستهای چرک آلود کودک است، کفاف خرید حتی کوچکترین شان را هم نمی دهد…
حتی به خرید نصف یکی از نان ها هم نمی رسد.
نگاهش التماس نمیکند، اعتراض نمیکند، حتی غمگین هم نیست. او آن جا نیست؛ چشمش آن جا ولی خدا میداند فکرش کجاست!
بیهیجان،
انگار فقر، پیش از شکم، به احساساتش نیز حمله کرده است!
چند متر آنطرفتر، مادرش ایستاده.
زبالهگرد است، گدا نیست؛ فقط زنی است با شانههایی افتاده و چشمانی که دیگر بلد نیستند برق بزنند.
او هم دیگر هیجانی ندارد.
نه خشم، نه امید، نه حتی اشک.
فقط یک «تحملِ طولانی».
اینجاست که باید ترسید.
فقر فقط جیبها را خالی نمیکند؛ قلب ها را هم تهی میکند.
تورم فقط قیمتها را بالا نمیبرد؛ آستانهی تحمل را پایین میآورد.
و جایی میان این بالا رفتنِ بیوقفهی هزینهها و پایین آمدنِ پیوستهی امید، انسان آرامآرام از «احساس» تهی میشود.
مردمی که صبح شان را با حسابوکتاب آغاز میکنند و هر شب با اضطراب به خواب میروند، دیگر برای هیجان جایی در زندگیشان باقی نمیماند.
شادی تبدیل به کالایی لوکس میشود؛
خنده به امکانی نایاب؛
و رؤیا به چیزی شبیه شوخی.
تورم، مغز را مدام در وضعیت بقا نگه میدارد. ذهنی که درگیر «چطور دوام بیاورم؟» است، فرصتی برای «چطور زندگی کنم؟» ندارد. در این وضعیت، احساسات آرامآرام خاموش میشوند؛ نه با یک انفجار، بلکه با فرسایشی بیصدا.
مردم کمحرفتر میشوند، نگاهها خستهتر، واکنشها سردتر.
همدلی جای خود را به بیحوصلگی میدهد و امید، بدل میشود به یک خاطرهی دور.
فقر، انسان را بیاحساس نمیکند؛
او را آنقدر در معرض فشار میگذارد که برای زنده ماندن، مجبور میشود احساساتش را کممصرف کند.
وقتی انتخاب هر روز میان «شرم» و «گرسنگی» است،
وقتی آینده فقط یک ابهام سنگین است،
هیجان جایی برای ماندن ندارد.
و آن طرف تر جایی میان شبکه های اجتماعی، عده ای با بزک و دوزک درگیر ست کردن رنگ مو، لباس و دیزاین میز یلدای شان هستند و مدام با تبلیغات و شوآف های جور واجور میخواهند بگویند حال ما خوب است!
آری حالشان خوب است اما به لطف و سرصدقگی چه کارهایی
آن ها چه چیزهایی را در خود کشته اند و یا فروخته اند که توانسته اند تافته ی جدا بافته ی این روزهای جامعه ی خود بشوند!
در چنین جامعهای که بعضی آدمها شبیه بقیه شان نیستند:
برایشان فرقی نمیکند که چهرههای اکثریت افراد جامعه خنثی به همراه واکنشهایی حداقلی و رؤیاهایی کوچکشده، باشد.
اکثریتی نه از سر بیقلبی، که از سر خستگی.
نه از سر بیتفاوتی، که از فرطِ لهشدن زیر فشار بقا، در حال گذران روزمرگی اند.
و خطر دقیقاً همینجاست:
جامعهای که احساسش فرسوده میشود، اعتراضش هم بیجان میشود، مطالبهاش کند میشود، و زخمهایش مزمن.
مردمی که هیجان ندارند، راحتتر خاموش میشوند.
و به حال آن چند درصد اندک هم فرقی ندارد، آن ها فقط میخواهند در این آشفته بازار مرگ تدریجی، فقط خودشان به هر قیمتی، نجات یافتگان حداقلی باشند!
اما هنوز، لابهلای این خاکستر، جرقههایی هست:
در کودکی که با یک بطری خالی اسباببازی میسازد،
در مادری که با نان خشک، سفره را «تحملپذیر» میکند،
در انسانی که با دست خالی، هنوز بلد است دل بدهد.
شاید همین جرقههای کوچک، آخرین ذخایر هیجان یک جامعهی خسته باشند.















