بعد دست پری رو گرفت درو محکم کوبید و رفت.تابستان۵۷ با همه ی شوروحالش ته کشید ومی بایست آماده می شدیم برای رفتن به مدرسه .اولین سالی بود که درس خوندن و کیف و کفش و روپوش یقه سفید رو تجربه می کردم.کلافه بودم از رفتن به مدرسه.احساس می کردم دیگه اون آزادی برای جفتک چارکوش زدن وجود نداره.صبح اول مهر وقتی با سرکچل و مامان رفتیم سمت مدرسه پری هم با مامانش دم درب مدرسه ایستاده بودن.موهاش رو از وسط فرق باز کرده بود و به اطراف با روبان قرمز بسته بود.به چشمای درشتش می آمد.مادرش سلام کوتاهی داد و رفتیم داخل برای مراسم کلاس بندی.