بایگانی برچسب ها: احمدرضا احمدی

یک شعر از احمدرضا احمدی

از تو کبریتی خواستم که شب را روشن کنم تا پله‌ها و تو را گم نکنم کبریت را که افروختم ، آغاز پیری بود گفتم دستان‌ات را به من بسپار که زمان کهنه شود و بایستد دستان‌ات را به من سپردی زمان کهنه شد و مُرد

یک شعر از احمدرضا احمدی

این چه رنجی است چه رنجی است خوابیدن زیر آسمانی که نه ابر دارد نه باران از هراس از کلمات هر شب خواب‌های آشفته می‌بینیم به این جهان آمده‌ایم که تماشا کنیم صندلی های فرسوده و رنگ باخته سهم ما شد انتخاب ما مرواریدهای رخشان بود یکی به ما بگوید آیا ما قادریم دریای آبی […]

آخرین مطالب