زنم با لباس هایش غیب شده فقط دو جوراب به جا گذاشته و برسی که پشت تخت افتاده باید جوراب های خوشکلش را نشانتان دهم و این موی سیاه سفت را که لای دندانه های برس گیر کرده جوراب ها را در کیسه زباله می اندازم برس را نگه می دارم و استفاده می کنم […]
حنجره ام درد می کند نمی دانم چند بار دیگر باید نامت را فریاد بزنم وقتی صدایم لای شاخه های نابارور کاج همسایه گم می شود و برفی که می بارد با هم دستی کلاغ ها نیامدن دوباره ات را ناشیانه تکرار می کند ۱۳۹۲/۱۱/۱۰ تهران
روزها می آیند بی اعتنا به ما که این قدر اعتنا می کنیم به روزها می روند بی اعتنا به ما که آن قدر منتظر آمدن شان هستیم در این آمد و شد دیدن تو معجزه است مثل نفس کشیدن این کتاب به زودی چاپ و منتشر می شود.